تبلیغات
عشق بارونی - عشق تلخ ...
درباره وبلاگ

خوشا به حال باران که روی شانه هایت آرام می گیرد
خوشا به حال باران که دست هایت را به سویش دراز میکنی....
مدیر وبلاگ : ساحل
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما کدوم رو باید انتخاب کرد؟؟؟کسی رو که دوسش داری یا کسی رو که دوستت داره







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

مرجع كد اهنگ


كد موسیقی برای وبلاگ

عشق بارونی
میان عاشقانه هایم قدم نزن اینجا نوشته ها انقدر بارانی اند که میترسم تمام لحظه هایت خیس شوند...
1389/06/25 :: نویسنده : مهدیار 69       

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل بیاد آورد , اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازیان , اصرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

 

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار , او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشینو هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بودم توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

 

 

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفت و گو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشمِ دل , زیباست دل

گر تو ساحل می شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدان

من تورا بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رُخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

 

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت , در نکویی پاک بود

روزگار ....

 روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود وبس

 

 

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با منه دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را شکست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گوییم ؟ که او همخون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوشِ غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم , کم شدم

 

 

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من ....

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرینه گسسته تار و پود

گر چه آبه رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

                        باش با او یاد تو ما را بس است





نوع مطلب :
برچسب ها :