تبلیغات
عشق بارونی - چهار زن
درباره وبلاگ

خوشا به حال باران که روی شانه هایت آرام می گیرد
خوشا به حال باران که دست هایت را به سویش دراز میکنی....
مدیر وبلاگ : ساحل
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما کدوم رو باید انتخاب کرد؟؟؟کسی رو که دوسش داری یا کسی رو که دوستت داره







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

مرجع كد اهنگ


كد موسیقی برای وبلاگ

عشق بارونی
میان عاشقانه هایم قدم نزن اینجا نوشته ها انقدر بارانی اند که میترسم تمام لحظه هایت خیس شوند...
1389/10/13 :: نویسنده : مهدیار 69       

مسعود حسین - بازرگانی بود كه چهار زن داشت. بازرگان به زن چهارم، بیشتر از سه زن دیگر عشق می‌ورزید. به او لباس فاخر می‌پوشاند و رفتاری مهربان با او داشت. بازرگان از زن چهارمش به خوبی مواظبت می‌كرد و بهترین‌ها را برایش می‌خواست.بازرگان زن سومش را نیز خیلی دوست داشت و از داشتن این زن، همواره به خود می‌بالید و تا می‌توانست با او در برابر دوستانش به خودنمایی می‌پرداخت. اما همیشه می‌ترسید مبادا این زن به او پشت كند و با مردان دیگر از در دوستی در آید.
بازرگان به زن دومش هم علاقه‌مند بود. او زن بافكری بود، همواره شكیبایی می‌كرد و در واقع مورد اطمینان بازرگان بود. هرگاه بازرگان با مشكلی مواجه می‌شد به زن دومش پناه می‌آورد. زن دوم همواره به او كمك می‌كرد تا بر مشكلات خود پیروز شود.اما زن اول بازرگان، او بسیار باوفا بود و به همان نسبت كه امور خانه را اداره می‌كرد، كوشش فراوانی هم برای محافظت از مال و اموال شوهرش از خود نشان می‌داد. با اینكه زن او از صمیم قلب به بازرگان عشق می‌ورزید اما شوهر كمترین توجهی به این زن نمی‌كرد.روزی بازرگان در بستر بیماری افتاد و دریافت كه به زودی زود، می‌میرد. او در حالی كه به زندگی مجلل خود می‌اندیشید، گفت: امروز من چهار زن دارم. اما وقتی بمیرم تنها خواهم شد. چقدر بی‌پناه می‌شوم.
بازرگان به زن چهارمش گفت: به تو بیش از همه عشق می‌ورزیدم، بهترین لباس‌ها را به تو هدیه می‌دادم و بیشتر از همه از تو مراقبت می‌كردم. اكنون كه وقت رفتن است، آیا با من می‌آیی؟ مرا همراهی می‌كنی؟
زن چهارم پاسخ داد: هرگز! و سپس بدون بیان حتی یك كلمه دیگر از آنجا دور شد.این پاسخ همچون تیری بود كه به قلب بازرگان نشست. او سپس از سومین زنش پرسید: من در طول زندگی‌ام تو را خیلی دوست داشته‌ام. اكنون دارم می‌میرم، آیا تو با من می‌آیی؟ مرا همراهی می‌كنی؟
زن سوم گفت: نه! زندگی در اینجا خیلی خوب است. قصد دارم پس از مرگ تو، دوباره شوهر كنم.قلب بازرگان شكست و امیدش رنگ باخت. بازرگان این‌بار رو به زن دومش كرد و گفت: من همواره برای كمك به تو رو آوردم و تو همیشه مرا كمك كردی. اكنون دوباره به كمك تو احتیاج دارم. وقتی من بمیرم آیا تو با من می‌آیی؟ مرا همراهی می‌كنی؟
زن دوم پاسخ داد: متاسفم. این بار نمی‌توانم كمكی به تو بكنم. بیشترین كاری كه می‌توانم انجام دهم این است كه تو را به گور بسپارم.این پاسخ همچون تندری وجود بازرگان را به ویرانی كشید. بازرگان ناامید از همه‌جا صدایی شنید كه به آرامی می‌گفت: من با تو می‌آیم. من با تو به هر كجا كه بروی می‌آیم.بازرگان در جست‌وجوی صاحب صدا، زن اولش را دید، زنی كه به خاطر رنج همیشگی از سوءتغذیه، بسیار نحیف می‌نمود. بازرگان در حالی كه با تمام وجود متاسف بود، گفت: باید آن زمان كه می‌توانستم، بیشتر از تو مراقبت می‌كردم!
همه ما در زندگی چهار زن داریم:
1- چهارمین زن، همان جسم است. اصلا اهمیت ندارد كه چه مدت و چقدر تلاش می‌كنیم تا جسم ما خوب به نظر آید، هنگامی كه بمیریم، ما را ترك می‌كند.
2- سومین زن، داروندار، شان و موقعیت است. هنگامی كه بمیریم، همه آنها به دیگران می‌رسد.
3- دومین زن، خانواده و دوستان ما هستند. اصلا مهم نیست وقتی زنده‌ایم، چقدر به ما نزدیكند، بیشترین كاری كه آنها می‌توانند برای ما انجام دهند این است كه بر سر مزارمان بیایند.
4- اما اولین زن، در حقیقت روح ماست، روحی كه ما به هنگام جست‌وجوی مادیات، ثروت و لذت‌های دنیایی از آن غافل می‌شویم.





نوع مطلب :
برچسب ها :